![]() |
![]() |
|
| color of night |
|
بهمن .
مکان ـ پای دماوند
زمان ـ ده هزار سال پیش به زمستان
قبل از تقویم .
به ییلاق واتراق گاه زمستانی شان بروند.
مرد جوانی
از این طایفه که رمه اش را فروخته وقصد دارد ـ
برای آخرین بارسیاه چادرش را را جمع کرده...
وبه همراه
زن
حامله اش برای آخرین بارکوچ کرده ورسم کهن کوچ روی را
برای آسایش بیشتر در یکجا نشینی به کنار نهند
و درمنزل و مراتع کوچکی اسکان یابند .
سواد جمعیتی
از دگر اقوام می بینند به راه
..اما نزدیک به آنها نمی شوند. تصمیم
می گیرند
راه سخت تر و کوهستانی را انتخاب می کنند .نزدیگتر است
حرکت از چند دره زیبا و گذر از آب رودخانه ای شتابان ـ
وارد
فضای زمستانی ـ
کوهستان شده و به سختی سینه کش کوهپایه ای ـ
را به سوی قله کوهی ،
بلند ـ
بالا می روند .
هر چه بالاتر می روند برف زمین را پوشانده
سوز سرد خبر از برف و طوفان در راه می دهد.
زن جوان
که ـ
توان ماندن روی اسب را ندارد. درآستانه فارغ شدن است.
مرد
گروه را چند بار از حرکت باز می دارد تا زن نفسی تازه کند.
در راه حرکت برف شروع به باریدن می کند
مصمم می شوند در غاری در سر راهشان اتراق کنند
تا شاید با قطع بارش برف بتواند به حرکت ادامه بدهند.
آتشی در اجاق قدیمی داخل غار بر پا میکنند ..
غار به بازی آتش و تاریک روشن نورفضایی عجیبی دارد ـ
در غار
زن به وضع حمل نزدیکتر می شود.
دردش بالا می گیرد.بقیه به همراه ریش سفیدشان مخالفند
و مایلند از حرکت بمانند و صبر کنند
تا زن داخل غار که امن تر است فارغ شود.
مرد
مصمم می شود حرکت را وا نهد
و زن را به نزدیکترین آبادی برساند تا در آنجا در وضع حمل کند ،
زن
را آماده می کند تا پس از طی شدن شب
و با طلوع سپیده دم حرکت پر مخاطره ای به سمت ده آغاز کند .
صبح
می شود،همه جا را برف فراگرفته ،
مرد راه دشت را رها کرده و از کمرکش کوه که ر اه کوتاه تری دارد
دل برف میزند.
افسار اسب را محکم چسبیده
حالی که برف تا کمرش می رسد به سختی راه باز کرده
و به جلو می راند .
زن
توان ماندن بر پشت اسب را ندارد .
مرد
از سرعتش می کاهد. راه نا هموار است .
اگر
پیچ بلند زیر کوه
را که برف زیادی بر آن نشسته رد کنند، بعد از کوه ده نزدیک است.
همه
هراس مرد
از گذر زیر طاق کوه است که پیش روی آنهاست ـ
صدای حرکت آنها بلرزند ـ
بهمن ـ
سنگینی بر سرشان نازل می شود ـ
زن ـ
همچنان بی صدا و با حال در سکوت درد را تحمل می کند .
زیر درختی
جلوی گذرگاه برای استراحت لختی درنگ می کند.
مرد
شتابان دشواری عبور از گذر گاه را برای زن می گوید ،
زن ـ
بی حال با تبسمی مرد را به ادامه حرکت دلگرم می کند.
مجبورند
در سکوت حرکت کنند.
مرد زن را در شولایش پیچانده و بر پشت اسب می بندد.
کمر کش کوه یخ زده ـ
راه پیمایی آنها را سخت تر می سازد.
موجی از درد جانکاه زن را فرا می گیرد.
بی قرار می شود
و از سر ناگریزی ناله ای میکند.
ناله او در کوه می پیچد و پزواک می شود .
انبوه برف سینه داده به زیر طاق کمرکش کوه ـ
تکانی می خورد و وخود را لغزان نشان می دهد.
مرد هراسان.سکوت حاکم است .
باد
سردی وزیدن می گیرد.
زیر
پای مرد استوار نیست و هر لحظه امکان لغزیدن /
او و زن و اسب وجود دارد.
به
سختی خود را به زیر طاق کمر کش کوه می رساند ـ
زن ـ
دیگر توان و رمقی ندارد.
مرد او را آرام از اسب پیاده می کند
و به چابکی با شولای خود برایش گوشه امنی درست می کند.
زن
دچار فشار زایمان است (حذف).
مرد و اسب هراسانند.
زن
سعی می کند ناله نکند، دندانهایش را بر هم می فشارد.
مرد
در سکوت به او می نگرد.
مرد
تکه پارچه ای را لای دندانهای زن می گذارد .
زن
همه چیز را محو و لرزان می بیند.
چیزی
نمانده ازفریاد خود رابه سینه کوه دهد.
مرد
در هراس ریزش بهمن است.
زن
را توانی باقی نمانده و در حالتی نیمه بی هوش ـ
تکان سختی می خورد.
مرد
بهت زده نگاه می کند.
صدایی نمی آید.( حالات زن به هنگام زایمان حذف)
مرد
شولای خود را کنار می زند
و نوزادشان را می بیند . نوزاد تکانی نمی خورد .
مرد نوزاد را به آرامی تکان می دهد ،
به تند او رادر پارچه ای می پیچد .
زن
به آرامی و درد مندانه پلک ها را کمی می گشاید..
به ناگاه
صدای گریه سخت نوزاد در کوه می پیچد
صدای
نوزاد درکوه می گردد
یکباره بهمن فرو می ریزد سر همه چیز.
غبار
مه آلود برف اطراف را گرفته ،
بهمن
تمام شده..
![]() پای نوشت :
گفتگوی
بین مرد و زن را نگذاشتم
و چند فضایی عاطفی بین زن ومرد
و تجسم زایمان
وپایانش را.
سالاروند
|
|
+
3:15 |
|
|
نخست پست الکترونیک |
|
|
مافیای پست مدرن بازترین چشم قرن بیستم از رنگ انار, تا آخرین بهار سایت |
| آرشیو موضوعی |
|
سینما شعر نقاشی داستان کوتاه |
|
irajsalarvand |
|
RSS
|