![]() |
![]() |
|
| color of night |
![]() پرده ای از فیلمنامه
( فصلی با پنج ماه )
در طول این سالها من مادر بهمن را فقط دو بار دیدم. بار اول در منزل قدیمی پدرش بود و به خواهش او. خونه بوی نا و نفتالین داشت و پر از مبل و صندلی . اونقدر که جای راه رفتن نبود. حس میکردم گوشه و کنار خونه پر از موشهای موذی ست که تنها در سکوت مطلق میشه صداسون را شنید. مادرش پیرزنی تقریبا گوژ پشتی بود که بسیار بزک کرده باشه. با خنده های بیجا و دستهایی که در یک دستکش سفید پنهان بود. شاید میخواست ورم دستهایش را پنهان کند. و برای لب های نداشته اش با رنگ قرمز خط و خطوطی کشیده بود که در دو طرف قرینه کامل نبود. مثل یک لبخند نیم خورده و جویده شده. حرکت اضافی دهانش مثل یک تیک عصبی آخرین ذرات چیزی شبیه آجیل را زیر دندان نرم میکرد که وجود خارجی نداشت. می خواست در اولین ملاقات با من خوش برخورد باشد . از او میترسیدم و بهمن احساس معذب بودن میکرد.
چرا منو به اینجا آورده؟ پدر بهمن هم بود. برای پیرزن خوش خدمتی میکرد و او را به نام خانم صدا میکرد. تسلط و اقتدار پیرزن بر روی همه چیز ، اشیاء خانه، پدرش، عکسهای فراوان روی دیوار و حتی بهمن به خوبی احساس میشد. انگار همه چیز با فکر و سلیقه او ردیف شده بود تا جهنمی سرد را بسازد. احساس خفگی میکردم. و تیک تکراری او اعصابم را خرد کرده بود. دلم میخواست هر چه زودتر این ملاقات تمام شود. وقتی دستم را گرفت و با لبخند مصنوعیش به من نزدیک شد که مثلا حرفهای خصوصی زنانه ای بگوید از بوی دهانش دلم آشوب شد. خجالت به من اجازه نداد که به بهمن بگویم به هوای تازه احتیاج دارم و میخواهم بروم. بار دوم چند ماه قبل از فوت پیرزن بود. در باغ پدرش تو دماوند بودیم.او را با صندلی چرخدار به آنجا آورده بودند. نمی دانم چه قصدی داشت از آمدن به باغ دماوند. اون روز من از سبیل (بهمن) عصبانی بودم چون تقریبا مرا به زور به این گردش آورده بود . من برنامه ای دیگر داشتم ولی به خواست او رفتم و بلافاصله بعد از سوارشدن به ماشین، پشیمان شدم که چرا به این آسانی تسلیم او شده ام. حتی تو باغ هم درگیر خودم بودم. وقتی بهمن با پدرش قدم میزدند،پیرزن با حرکت سر اشاره کرد که نزدیکش بروم. دستم را گرفت و یک انگشتر عقیق زرد را کف دستم گذاشت. بعد مشتم را بست. گفت: این مال مادر بهمنه بوده که شوهرش به او هدیه کرده و حالا حق من میداند. و باز به نرم کردن دانه خیالی زیر دندانش ادامه داد. گفت که شاید هرگز خودش حق نداشته آن را به دست کند . و چشمهایش بازتاب غم یا حسرت بزرگی شد. از حرفهایش هیچ نفهمیدم . ولی وقتی شب انگشتر را در خانه به بهمن نشان دادم همان حسرت و اندوه را در چهره اش دیدم. درست مثل پیرزن... رو می کنه به مادرش : تازه می فهمیدم که مادر بهمن مرده موقع زایمان بهمن واین پیرزن بهمن رو بزرگ کرده..... مادرش به حرکات سر ودست که می خواهد بگوید چیزی از این روزگار سر در نمی آورد. خبر فوت پیرزن در چند ماه بعدی برای من خبر مهم و جالبی نبود. در کمال شقاوت باید بگویم هیچ اندوهی از نبودن آن گوژپشت حس نکردم. امابهمن تا مدتها در خود فرو رفت و بیشتر از قبل به باغ دماوند و دوری کردن از من و خانه روی آورد.... ادامه.........
|
|
+
12:57 |
|
|
نخست پست الکترونیک |
|
| آرشیو موضوعی |
|
سینما شعر نقاشی داستان کوتاه |
|
irajsalarvand |
|
RSS
|