![]() |
![]() |
|
| color of night |
|
بهمن خود را در آغوش پدر رها می کند. پدر: (در گوشی و با خنده) امروز فکر کردم تنهام و یک لحظه بعد از مدتها از مردن پدر از روی زمین بلند می شود. بهمن با عشق و علاقه به پدر نگاه می کند. پدر: (با لبخند) صبح تو رختخواب موندم. پدر به نگاه پر محبت بهمن چشم می دوزد. پدر: اما یک اتفاقی افتاد. صدای شرشر آب آرامش تاریکی رو به هم زد و نمی گذاشت که بمیرم. بلند شدم. ذُق زُق پاهام شروع شد. این مردک جلوی آب را نبسته. جوی ها پر از آب شده بود و از حاشیه رودخانه ماهیهایی که سردشان شده بود به گودالهایی که آبشان گرمتر، هجوم آورده بودند. انگار که بازی بهمن: بابا همیشه فکر می کردم خوبه نویسنده می شدی نه یه ارتشی جانباز بازنشسته. پدر غرغر می کند.بیل را روی دوش می گذارد. دست روی شانه بهمن می گذارد و به سمت ویلا حرکت پیرمرد کف دستش را بالا می آورد و به ذوب شدن دانه های برف روی کف دستش نگاه می کند. پدر: زنت حالش خوبه؟ رابطتون خوبه؟ پدر لبانش را غنچه می کند و سوت می زند. همزمان به کبوترهایی که روی لبه شیروانی بام خانه نشسته اند نگاه می کند. بهمن: (با مکث و دودلی) آره بابا. خیلی خوب و با احساسه. ولی ... . پدر: ولی چی؟ بهمن: بعضی وقتها کم میارم و نمی توانم جواب احساسات زیادش رو بدم. اون هم حق داره ناراحت بشه. تو خودش می ره و یادداشت برام می زاره. بهم محل نمی زاره. ولی ... پدر: (با تعجب) دوباره ولی؟ بهمن: (لبخند زنان و صادقانه) ولی حالا این حاملگی و تجربه هاش اون رو خیلی آروم کرده. پیرمرد عمیقا به بهمن نگاه می کند. پدر: چرا با خودت نیاوردیش که یه هوایی بخوره؟ تلفن بهمن زنگ می خورد. بهمن: (با لبخند) بیا تا اسمشو آوردین اعلان حضور کرد. |
|
+
4:3 |
|
|
نخست پست الکترونیک |
|
|
مافیای پست مدرن بازترین چشم قرن بیستم از رنگ انار, تا آخرین بهار سایت |
| آرشیو موضوعی |
|
سینما شعر نقاشی داستان کوتاه |
|
irajsalarvand |
|
RSS
|