تبليغاتX
شبرنگ - اتود "فصلی با پنج ماه"
color of night

بهمن خود را در آغوش پدر رها می کند.

پدر: (در گوشی و با خنده) امروز فکر کردم تنهام و یک لحظه بعد از مدتها از مردن
نمی ترسم. این فکر حتی بهم آرامش هم می ده.

پدر از روی زمین بلند می شود. بهمن با عشق و علاقه به پدر نگاه می کند.

پدر: (با لبخند) صبح تو رختخواب موندم.
نمی تونستم بلند بشم. یه چیز سختی تو دلم گر گرفته بود. به یاد مادرت افتادم. یاد تو. یاد روزهای گذشته. چشمام از هم باز نمی شد. خیلی راحت بودم. (با انرژی) گفتم این مرگه. خودشه. این رخوت. این خاطره ها که به سرم هجوم می یارن. بیهوش شدم. غرق در خواب بودم. بدنم سبک می شد. اصلا خبری از درد پاهام و قند و فشارخون نبود. مُردم..

پدر به نگاه پر محبت بهمن چشم می دوزد.

پدر: اما یک اتفاقی افتاد. صدای شرشر آب آرامش تاریکی رو به هم زد و نمی گذاشت که بمیرم. بلند شدم. ذُق زُق پاهام شروع شد. این مردک جلوی آب را نبسته. جوی ها پر از آب شده بود و از حاشیه رودخانه ماهیهایی که سردشان شده بود به گودالهایی که آبشان گرمتر، هجوم آورده بودند. انگار که بازی
می کردند.

بهمن: بابا همیشه فکر می کردم خوبه نویسنده می شدی نه یه ارتشی جانباز بازنشسته.

پدر غرغر می کند.بیل را روی دوش می گذارد. دست روی شانه بهمن می گذارد و به سمت ویلا حرکت
می کنند. بهمن که سردش شده دستش را درون جیب کتش می کند. ریزش برف آرام آرام شروع می شود. پیرمرد به دنبال چند دانه برف تکانی به خودش می دهد.

پیرمرد کف دستش را بالا می آورد و به ذوب شدن دانه های برف روی کف دستش نگاه می کند.

پدر: زنت حالش خوبه؟ رابطتون خوبه؟

پدر لبانش را غنچه می کند و سوت می زند. همزمان به کبوترهایی که روی لبه شیروانی بام خانه نشسته اند نگاه می کند.

بهمن: (با مکث و دودلی) آره بابا. خیلی خوب و با احساسه. ولی ... .

پدر: ولی چی؟

بهمن: بعضی وقتها کم میارم و نمی توانم جواب احساسات زیادش رو بدم. اون هم حق داره ناراحت بشه. تو خودش می ره و یادداشت برام می زاره. بهم محل نمی زاره. ولی ...

پدر: (با تعجب) دوباره ولی؟

بهمن: (لبخند زنان و صادقانه) ولی حالا این حاملگی و تجربه هاش اون رو خیلی آروم کرده.

پیرمرد عمیقا به بهمن نگاه می کند.

پدر: چرا با خودت نیاوردیش که یه هوایی بخوره؟

تلفن بهمن زنگ می خورد.

بهمن: (با لبخند) بیا تا اسمشو آوردین اعلان حضور کرد.

+   4:3  |